امروز دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
نسیم زاگرسپایگاه خبری تحلیلی نسیم زاگرس

هجده بهار و هزار حسرت

هجری تشکری در یادداشتی برای آرشام عزیزی جوان تازه درگذشته نوشت:
کد خبر: 1191
زمان انتشار: 29 جولای 2026 - 16:07 ب.ظ -
85 بازدید

✍🏻 هجیر تشکری

(برای آرشام عزیزی)

«چه دردآلود و وحشتناک!»
آسمان، ستاره‌‌ی تازه‌اش را از میان زیباترین چشم‌ها برگزید و زمین به حقیقت گُل چید.
چهره به خاک اندوده و مُژه به خون آغشته شد؛ و جگر، تفته از این داغ و دل، آزرده از این وداع است.
«با از دست دادن چه باید کرد؟» قصه‌ی فقدانِ جوانی گرامی‌نژاد و پاکیزه‌رفتار را چگونه باید گفت؟ چگونه می‌توان وصفِ رخسار جوان و چشمان شگفت و قامت بُرنای آرشام عزیز را به چند سطر سپرد؟ چگونه می‌توان از چشمانی نوشت که می‌توانست سالیانِ بسیار، روشنا‌بخش و امیدآفرین و پر از شور و نور باشند؟!
زبان از بیان این ماتم عاجز است و قلم از توصیف آن شرمسار؛ و کلمات، حتی اگر آراسته و‌ پیراسته باشند، ناتوان‌تر از آن‌اند که بار این اندوه را بر بال خود کشند. هیچ عبارت و اشارتی، جای آغوش گرم و‌ نگاه گیرای آن جانِ جوان را نمی‌گیرد و هیچ مرثیه‌ای، توان توصیف داغ او را ندارد. «و فریادا، چه بیهوده است این فریاد.»
با این همه، این واژه‌ها به خونِ دل‌ و آبِ دیده سرشته‌اند.
آرشام در آستانه‌ی جوانی ایستاده بود؛ در فصلِ برآمدنِ قامت و بالیدنِ جان و روشن‌شدنِ رؤیا. آرشام نازنین از تبار بزرگان بود و هنوز جامه‌ی جوانی و بهاری بر تن داشت. آرشامِ مینوصورت و نیکوسرشت هنوز هزار سخنِ ناگفته داشت؛ و هزار خنده‌ی ناشکفته؛ و هزار صبحِ نیامده؛ و هزار رؤیای نازیسته؛ و هزار نغمه‌ی ناسروده و هزار دوستی ناتمام. چه آرزوها که با او بر باد می‌روند؛ چه رؤیاها که در خاک می‌شوند و چه چشم‌ها که تا همیشه در انتظار می‌مانند.
مرگ جوان، فقدانی مضاعف است؛ فقدانی ورا و فرای مرگ. توفنده و توان‌فرسا. مرگِ جوان، خاموشی یک جان نیست؛ مرگِ آینده است. مرگِ یک تن نیست؛ مرگِ هزار امکان است و‌ خاموشیِ هزار آرزو.
آرشام جوهر داشت؛ جویا بود و جان عزیزش زنده و رخسار روشنش روح‌افزا بود. دردا و ‌دریغا که در آغاز هزار راه نرفته از دست رفت. و‌ امروز، زمینِ سرد، تن‌ گرم او را در آغوش می‌کشد.
اغراق نیست اگر بگویم، گاهی مرگِ جوان، رفتنِ یک تن نیست؛ شکستن یک تبار است. خُردشدن استخوان‌های یک خاندان است. فروپاشی جان پدر و مادر است. و جوان‌ ما، هر چند برای مرگ، عمری نداشت امّا برای حسرت، عمری‌ گذاشت!
اصالت و حرمت این اندوه باشکوه را باید نگاه داشت. نام آرشام در قلب ایّام خواهد ماند. تا وقتی شاخه‌ها شکوفه می‌دهند و باران، بوی خاک را زنده می‌کند و طراوتِ جوانی، آرزوی جهان است؛ یاد او نیز در جان‌ها زنده خواهد بود.
مویه و‌ ماتمِ باشکوه و فراوان شایسته است و‌ پسندیده. بر گور او تاجی از گُل بگذارید و چویل بکارید؛ و پرندگان عاشق را بخوانید تا بر مزارش آواز بخوانند. و می‌دانم که بر مزار باشکوهش گُل می‌‌روید و نسیم، هر پگاه و پسین، پیام و سلامِ دوستانش را بر گورگاه آرام او می‌برد و پرندگان زیبا بر شاخه‌های سایه‌گسترِ گورش آوازهای غمگین می‌خوانند.
بدرود، آرشام عزیز. بدرود، جوانِ ناتمام. بدرود خواهرزاده‌ی نجیب‌. جانت آرام، یادت جاودان، و گورِ پاکت آکنده از بوی گل‌های بهشتی باد.
خاندانِ صاحب‌جاهِ «عزیزی» و دودمانِ دولتخواهِ «پرندوار»، با زبان بغض و حُزن و اشک و‌ حسرت، فقدانِ جانفرسای آرشام عزیز را تسلیت و‌ تسلی می‌گویم و از بُن جانِ خویش با اندوهی ژرف و بیش، در ملال و ماتم شما شریک و هم‌سوگیم. ما اندوگسار شماییم.
برای دلِ شکسته‌ی مادر داغدار و خاطر خسته‌ی پدر بی‌قرارش طاقت و شکیبی چون کوه؛ برای اقوام و‌ اقارب صبری چون صخره، و برای روح روشن آرشام عزیز، آرامشی آسمانی آرزومندم.

 

بنر تبلیغاتی

نوشته شده توسط:

اخبار مرتبط
اشتراک گذاری
   
  تبلیغات لاغری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تبلیغات
تبلیغات