یادداشت دوم_بحران خودکشی در کهگیلویه و بویراحمد

یادداشت دوم_خودکشی، وضعیت اضطرار اجتماعی در کهگیلویه و بویراحمد/تامل بر چگونگی طرح مسئله!
نگارش؛بهرام پرندوار
دومین یادداشت و جستار با موضوعیت خودکشی از خلال گفتوگوهای پس از یادداشت نخست شکل گرفت و همچنان میکوشد با برقراری یک پژوهش و گفتگوی جمعی با هر آنکه نسبتی با بحران مطروحه احساس میکند، ضرورت و نحوهی شناخت موضوع را نهادینه کند. بنابراین، این جستارها نباید به عنوان مجموعهای از پاسخهای قطعی تلقی شوند، چرا که خود بخشی از فرایند شناختاند و امید میرود به گفتوگوهای گستردهتر و عمومیتری منتج شود.
در یادداشت نخست ضمن اشاره ابتدایی به بحران و طرح مسئله، بر ضرورت شناخت علمی، پاسخگویی نهادی و ضرورت انتشار مستمر اطلاعات درباره بحران خودکشی تأکید شد. استدلال اصلی آن بود که بدون پژوهش و ارزیابی مستمر و مهمتر از آن بدون دخالت و نظارت اجتماعی هیچ سیاست پایداری برای پیشگیری از این بحران شکل نخواهد گرفت. با توجه به بحثهای صورت گرفته در خصوص آن یادداشت، این پرسش مطرح شد که ما اساساً چگونه با این بحران مواجه میشویم؟
شاید این پرسش ابتدایی و بدیهی به نظر برسد. همهی ما خودکشی را رخدادی تلخ و دردناک میدانیم و با شنیدن خبرش عمیقا متاثر میشویم. خانوادهای داغدار میشود، رسانهها خبرش را منتشر و مسئولان ابراز تأسف میکنند و هر کس هم درباره آن سخنی میگوید. اما چندی بعد احتمالا جز برای خانواده متوفی، زندگی برای همگان به مسیر عادی بازمیگردد، تا مادامی که حادثهای دیگر رخ داده و داستان تکرار شود.
این چرخه برای ما آنقدر آشنا شده است که شاید دیگر کمتر دربارهاش میاندیشیم و توجه ما صرفا به خود حادثه معطوف میشود، در حالی که شیوه مواجهه ما با موضوع است که اضطرار مسئله و امکانهای مقابله را روشن میسازد.
در واکنش به چرایی خودکشی، گاهی فقر را علت اصلی میدانیم و گاه بیکاری، اختلافات خانوادگی، اعتیاد، ناامیدی، ضعف فرهنگی و گاهی نیز رنجِ روان فاعل امر و یا ضعف ایمان وی. معمولاً هر کس، متناسب با تجربه یا ذهنیت شخصی و یا حوزه تخصصی خود عامل یا عواملی را برجستهتر میبیند. این بین کمتر کسی میپرسد که چرا هر بار با وجود این همه توضیح، باز هم احساس میکنیم چیز مهمی از قلم افتاده است؟ چرا با وجود آنکه هر بار علتهایی مطرح میشوند، شناخت ما از بحران چندان عمیقتر نمیشود؟ چرا همچنان نمیتوانیم با اطمینان بگوییم که «دقیقاً با چه پدیدهای روبهرو هستیم؟»
تصور میرود پاسخ این پرسش را نباید صرفا در دادهها و اطلاعات جستجو کرد، بلکه در «شیوه پرسیدن و نحوهی طرح مسئله باید بازنگری کنیم.»
بحرانهای اجتماعی، پیش از کمبود راهحل، با مشکل صورتبندی درست مواجهاند. یعنی هنوز روشن نشده است که دقیقاً درباره چه چیزی سخن میگوییم، چه ابعادی از مسئله را میبینیم، چه چیزهایی را نادیده میگیریم و اساساً پرسش اصلی چیست. البته این موضوع تنها به خودکشی محدود نمیشود. هنگامی که رنجی بزرگ پدیدار میشود، نخستین واکنش ما تلاش برای تسکین آن است و این واکنش، طبیعی و انسانی است. اما اگر مواجههی ما تنها در همین سطح باقی بماند، رنج همچنان تکرار خواهد شد، بیآنکه شناخت ما از آن رشد کند. این در حالیست که شناخت عمومی از رنجها و بحرانها پیش از اینکه بخواهد به راهحلی منتج شود، به خودی خود مهمترین و ابتداییترین عامل پیشگیرنده خواهد بود.
در این مسیر جامعه میکوشد از دل رنجهای خود پرسشی مشترک بسازد و با تکرار واکنشهای مقطعی دیگر به رنج خود عادت نمیکند بلکه آن را به موضوع شناخت، پژوهش، گفتوگو و مسئولیت عمومی تبدیل میکند. از رهگذر این نوع مواجهه، آن به مسئلهای بدل میشود که همه ناگزیرند نسبت خود را با آن روشن سازند.
تا زمانی که خودکشی تنها در قالب مجموعهای از رخدادهای تلخ دیده شود، هر حادثه مستقل از حادثه پیشین تلقی خواهد شد. اما هنگامی که همین رخدادها به عنوان اجزای یک مسئله عمومی دیده شوند، امکان طرح پرسشهایی کاملاً متفاوت به وجود خواهد آمد و پرسش تنها این نخواهد بود که چرا این فرد خودکشی کرد، بلکه پرسشهای تازهای از این نوع شکل خواهد گرفت؛
– چرا در برخی مناطق، این پدیده فراوانتر است؟
– چه شباهتها و تفاوتهایی میان این رخدادها وجود دارد؟
– کدام نهادها یا کدام نیروهای اجتماعی و حاکمیتی مسئول تولید شناخت درباره این وضعیت هستند؟
– کدام سیاستها آزموده شده و چه نتایجی داشتهاند؟
– و اینکه چرا با وجود تکرار این بحران، هنوز شناخت ما از آن تا این اندازه محدود است؟
در این نوع خوانش موضوع دیگر شناخت یک رخداد خودکشی نیست بلکه شناخت جامعه از خودِ جامعه است. البته در چنین وضعیتی، طبیعی است که ذهن جامعه همواره در جستوجوی یک پاسخ فوری بوده و منتظر باشد هر رخداد سریعا توضیح داده شود، چرا که ابهام و عدم شناخت رنجها، خود نیز مولد اضطراب است. به همین جهت پاسخ و توضحات سریع ذهن جامعه را موقتاً آرام میکند. اما حقیقت این است مسائل اجتماعی بهویژه بحرانی مانند خودکشی، با یک علت و به سادگی قابل توضیح نیستند. وقتی که یک عامل جایگزین تمام واقعیت شود، نه تنها شناخت عمیق و موثری حاصل نمیشود، بلکه عوامل و نیروهای دیگر پنهان خواهند شد. مثلا وقتی فقر را تنها علت بدانیم، نقش روابط خانوادگی، سلامت روان، آموزش، ساختارهای اجتماعی و کیفیت حضور نهادهای عمومی نادیده گرفته خواهد شد. یا اگر همه چیز را به وضعیت روانی فرد نسبت دهیم، موضوع را عملا ساده سازی کرده و از مسئولیت شناخت و مقابله بنیادین گریختهایم. هر کدام از این پاسخها و روایتها ممکن است بخشی از حقیقت را حمل کند ولی هیچیک به تنهایی توضیح دهندهی پیچیدگی موضوع نخواهند بود. ما به جای آنکه از خود بپرسیم این عوامل چگونه بر یکدیگر اثر میگذارند و در چه شرایطی به چنین پیامدی میانجامند، معمولاً در پی آن هستیم که یکی از آنها را به عنوان علت اصلی معرفی کنیم. در نتیجه آنچه باید موضوع پژوهش گسترده باشد، سریعا به موضوع داوری و پشت سر نهادن هر حادثه تبدیل میشود.
هنگامی که مسئله به درستی صورتبندی نشود، مسئولیت نیز به درستی توزیع نخواهد شد. هر نیرو و نهاد، آن بخش از بحران را میبیند که در محدوده وظایف اداری یا تخصصی خود باشد و عملا زمینهای برای شکلگیری یک تصویر مشترک از مسئله به وجود نمیآید. مادامی که موضوع به عنوان یک مسئله عمومی و مشترک شناخته نشود، این تلاشها جز هدررفت نیروهای موثر راه به جایی نخواهد برد.
در چنین شرایطی، جامعه نیز به تدریج به همین شیوه نگاه عادت میکند وهر حادثه، به حادثهای دیگر شبیه میشود و هر بار همان پرسشها تکرار میشوند، همان پاسخها مطرح میشوند و همان احساس ناتمام باقی میماند که «باید کاری کرد» بیآنکه بدانیم آن کار دقیقاً از کجا و چگونه آغاز میشود. خطرناکترین پیامد این وضعیت و چرخهی معیوب، عادی شدن خود بحران است. عادی شدن، نه به این معنا که درد خانوادهها کمتر شده یا جامعه دیگر متأثر نمیشود، بلکه آنچه به تدریج رخ میدهد، چیستی افق انتظار جامعه است. وقتی که یک بحران سالها تکرار میشود، بیآنکه به شناختی عمیقتر و سیاستی مؤثرتر بینجامد، کمکم این تصور شکل میگیرد که گویا این وضعیت بخشی اجتنابناپذیر از واقعیت زندگی است. در چنین وضعیتی، جامعه نه بحران را پذیرفته است و نه آن را حل کرده، بلکه به تکرار آن خو گرفته است.
یکی از مهمترین پیامدهای واکنشهای مقطعی نیز همین است. این واکنشها اگرچه ممکن است از احساس مسئولیت یا همدلی سرچشمه بگیرد، اما هنگامی که به تولید دانش، اصلاح سیاستها و یادگیری نهادی منجر نشود، ناخواسته به استمرار این چرخه کمک کرده است. هر بار انرژی اجتماعی فراوانی آزاد میشود اما چون این انرژی در مسیر شناخت و اصلاح انباشته نمیشود، با فروکش کردن احساسات، از میان میرود و گویی جامعه بار دیگر از همان نقطهای آغاز میکند که پیشتر در آن ایستاده بود.
اگر بخواهیم این چرخه شکسته شود، پیش از هر اقدامی باید شیوه مواجههمان را تغییر دهیم. به جای آنکه هر بار تنها به دنبال پاسخ و توضیخ یک حادثه باشیم، باید خود حادثه را به دریچهای برای شناخت مسئلهای بزرگتر تبدیل کنیم. در این صورت، هر خودکشی تنها یک رخداد دردناک نخواهد بود، بلکه بخشی از مجموعهای از واقعیتها خواهد شد که در نسبت با یکدیگر قابل فهماند. در فرآیند تبدیل رنجها و بحرانها به مسئله عمومی، طبیعتا جامعهای حول آن مسئله جمع خواهد شد و در این شرایط است که تمامی نیروهای مرتبط، نسبت خود با مسئله را روشن خواهند ساخت. قطعا مسئله، محل حذف تضادها و تعارضها نیست بلکه عرصهای است که این تضادها نیز میتوانند در پرتو داده، پژوهش و گفتوگوی عمومی مستمر عیانتر شوند. نقشها و ضرورتها مشخص شده و احتمالا مهمترین دستاورد چنین رویکردی، شکلگیری نوعی مسئولیت مشترک باشد. در اینجا دیگر مسئله صرفاً به یک دستگاه اجرایی، یک رشته دانشگاهی یا یک گروه اجتماعی تعلق ندارد. جامعه، نه به معنای انتزاعی آن، بلکه با همه نهادها، تخصصها و تجربههای زیستهاش، درگیر شناخت و مواجهه با یک مسئله مشترک میشود. این به معنای جایگزینی مسئولیتهای قانونی نهادهای حاکمیتی نیست، بلکه شرطی است برای آنکه این مسئولیتها بتوانند در افقی مشترک معنا پیدا کنند.
از اینرو شاید اکنون بیش از آنکه به پاسخهای شتابزده نیاز داشته باشیم، به پرسشهای دقیق نیازمندیم. پرسشهایی که بتوانند مسیر پژوهش را روشن کنند، اجتماعی را ذیل مسئله تعریف کنند، توزیع مسئولیتها را تسهیل کنند و زمینه شکلگیری سیاستهایی را فراهم آورند که بر شناخت استوار باشند، نه بر حدس و گمان یا واکنشهای مقطعی.
وقتی بپذیریم که خودکشی در کهگیلویه و بویراحمد تنها مجموعهای از رخدادهای پراکنده نیست، ناگزیر با پرسشهایی روبهرو خواهیم شد که چگونگی ادامه این گفتوگوی جمعی(مجموعه یادداشتهای در حال شکلگیری) را تعیین میکنند؛
– ما امروز این مسئله را بر اساس چه دانشی میشناسیم؟
– دانش ما از خودکشی در استان بر چه دادههایی استوار است؟
– آیا تصویری روشن از روند تاریخی این پدیده در اختیار داریم؟
– چه الگوهایی در مناطق مختلف استان قابل مشاهده است؟
از اینرو پیش از آنکه از سیاستگذاری، پیشگیری یا مداخله سخن بگوییم، لازم است با دقت بیشتری به طرح این دست پرسشها بیندیشیم. جامعهای که همچنان نمیداند چه چیز را میشناسد و چه چیزی را خیر، نمیتواند مدعی یافتن راه برونرفت از بحرانهایش باشد.
بهرام پرندوار
- میز خدمت بنیاد شهید کهگیلویه به مناسبت سالروز نخستین نماز جمعه کشور در دهدشت برپا شد
- مهار کامل آتشسوزی مراتع ضرغامآباد کهگیلویه/ جلوگیری از سرایت حریق به دیگر جنگلها و باغات
- بیمارستان امام خمینی (ره) دهدشت در جمع ۱۴ بیمارستان برتر کشور قرار گرفت
- نخستین هکاتون اجتماعی دهدشت با هدف تبدیل ایدهها به استارتاپ برگزار شد
- دیدار سرپرست بنیاد شهید کهگیلویه با مدیرعامل شرکت پتروپارس با محوریت توسعه همکاریهای مشترک
- اجرای مصوبات مدیریت محلهمحور باید به نتایج ملموس منجر شود.
- خورشید در نیزار
- تکذیب شایعه تعدی به گندم کشاورزان در مرکز خرید کهگیلویه؛ هیچ حقی از کشاورزان کهگیلویه تضییع نشده است + تصاویر
- اولین اکران نمایش خیابانی «حماسه نصرتزاد»؛ تجلی ایمان و پایداری در کتابخانه عمومی آیتالله میراحمد تقوی (ره) دهدشت + فیلم و تصاویر
- پشتگرمی ایل به اقتدار قانون





